
د’رگل
پيشانيام را به شيشه چسباندم. كوچه سياه بود؛ هيچ در آن نميديدم. تنها صداي وهمانگيز باد بود كه برگهاي خشك را روي زمين ميخزاند. هر چه به سياهي خيره شوي فايدهاي ندارد، هيچ نميبيني مخصوصا اگر پشت شيشه باشي. اما انگار من در يك كوچة آشنا چيزي ميديدم. د’رگل را. همانطور كه بيست سال قبل در كوچه ميدويد و فرياد «بشين د’رگل! بشين!» و او را كه نشسته بود.
چارده پانزده سال داشت، تازه جوان و بسيار خوش بر و رو. من هم مثل همه دوستش داشتم. بلوچ بود و كارگر منزل برادرم؛ سواد نداشت و من كه دختركي ريزه و يازده ساله بودم ميخواستم به او خواندن و نوشتن ياد دهم. كار ما خوب پيش نميرفت. تا مينشستيم به كار، كسي صدايش ميزد و او ميبايست فرمان را اجرا كند و من هميشه خجالت ميكشيدم. هر وقت براي خريد ميرفت، همراهياش ميكردم. در راه برايم شعرهاي بلوچي ميخواند. هنوز هم آنها را به ياد دارم: «ماسي جان چونَ كني؟ ور چي دل خونَ كني؟» آن دو ماه حسابي با هم دوست شده بوديم.
در كمركش كوچة طولاني و پر پيچ و خم ما، خانهاي بود با سگي كه هيچ وقت نديده بوديمش، اما صداي پارس او هميشه ما را ميترساند. آن روز در خانه باز بود و سگ هم آزاد. ما كه از جلوي خانه رد شديم، پارس كنان به دنبالمان دويد. من به سرعت فرار كردم و د’رگل را ديدم كه داشت به چنگال سگ ديوانه ميافتاد. فرياد زدم: «بشين د’رگل! بشين!» و «اگه بشيني بات كاري نداره.» و د’رگل حرف مرا گوش كرد و نشست. در يك آن سگ به او رسيد و هر دو دستش را روي سر د’رگل گذاشت. خيلي بزرگ بود. نميدانم ميخواست او را بدرد يا...؟
د’رگل جيغ زد. من هم همينطور. رهگذري به داد د’رگل رسيد و او را نجات داد.
سگ هيچ زخمي و حتي خراشي هم به او وارد نكرده بود. د’رگل به مردمي كه جمع شده بودند، گفت كه من به او گفتهام كه بنشيند. به مادرم، برادرم و بقيه هم همين را گفت. همه ميخنديدند در حالي كه او واقعا ترسيده بود. من هم همينطور. همه ميگفتند سگ ميخواسته با او بازي كند. اما مشكل ميشد به او و من باوراند كه آن هيولا ميخواسته بازي كند.
د’رگل با من قهر كرد و پروژة آموزش خواندن و نوشتن فراموش شد. تمامي اعتماد و از آن مهمتر محبتي را كه به من داشت، از دست دادم. چند ماه بعد كه برادرش به دنبالش آمد، نميدانم چه به او گفته بود كه برادرش هم مثل خودش نگاهي خشماگين به من انداخت.
چرا به د’رگل گفته بودم «بشين، اگه بشيني سگ بات كاري نداره؟» هيچ كس چنين چيزي را به من نياموخته بود و من خود نيز چنين تجربهاي نداشتم. از طرفي خود فرار كردم و در همان حال سعي كردم نظرية عجيب و فيالبداهه ساختة خود را، هر چند ناآگاهانه، روي ديگري آزمايش كنم. د’رگل حق داشت چنين آموزگاري را به دور اندازد. واقعا حق داشت؟ قاطعيت را از من گرفت. شايد او هم گاهي به ياد من ميافتد و از خود سئوال ميكند كه چرا با من قهر كرده بود.