"اعتصاب"
شهريار لاوري
كشتي كه با اسكله پهلو گرفت، چند سگ ولگرد به طرف آن دويدند و قاطي
آدمهايي شدند كه پهلو گرفتن كشتي را تماشا مي كردند. سگها كه در ميان
آدمها ولو شدند با هيكل هاي نحيفشان وصله ي ناجور نظم يكپارچه ي فقري كه
آدمهاي اسكله با پاهاي برهنه و لباسهاي مندرسشان بوجود آورده بودند نشدند
و تنها انعكاس نور گريزان آفتاب صبحگاهي بر ماشين آخرين سيستم پيمانكار
كشتي كه كنار انبار اسكله پارك شده بود توي چشم مي زد و زيادي به نظر مي
آمد. كشتي براي حمل پسته به اسكله آمده بود كه يكروزي كار مي برد. يك عده
از كارگرها كه روز قبل را يكسر جاي ديگري كار كرده بودند كناره ي انبار
دراز كشيده و خستگي روز قبل را كه خواب كوتاه شب بعد از آن هم چاره سازش
نشده بود، توي خنكاي صبحگاهي خرداد از تنشان بدر مي كردند. دو بلوچ كه
توي ازدحام كارگران كشتي را نگاه مي كردند پس از لحظه اي بر گشتند و
راهِ انبار را پيش گرفتند و لحظه اي بعد توي فضاي تاريك و روشن انبار گم
شدند. توي انبار رخ تا رخ گوني هاي پسته را روي هم چيده بودند و روي گوني
ها دسته دسته كارگر ها دراز كشيده بودند. دو بلوچ به طرف بلوچهاي ديگري
كه ضلع شرقي انبار را اشغال كرده بودند رفتند. بلوچ ها يك جا، روداني ها
يك جا و بندري ها هم يك جا و جدا از هم بودند، بدون آنكه قاطي هم شوند.
قاطي هم نمي شدند.
براي بلوچ ها و ديگر آدمهاي توي انبار كه روي گونيهاي پسته اي ولو بودند
ديدن كشتي و آدمهايي كه مويشان طلايي بود چيز تازه اي نبود. داخل انبار
نسبتا ساكت بود، اما بيرون جنب و جوش كوچكي به چشم مي خورد. كارگران روي
خن (1) حالا داشتند جراثقال ها را براي بارگيري آماده مي كردند. ساعت 6
صبح بود و بارگيري ساعت 7 شروع مي شد. اوايل خرداد بود و هوا حسابي رو به
گرمي مي رفت. سراسر اسكله را كه طول آن تقريبا به چهار صد متر مي رسيد
فقط چند تا لنج ماهيگيري و يك كشتي كوچك ايراني به نام پرسپوليس كه بشكه
هاي قير از آبادان آورده بود پهلو گرفته بودند. دريا آرام و صاف بود و
جزيره ها به خوبي پيدا بودند. توي چشم انداز تا آنجا كه جزيره ها ديده مي
شدند فقط وسعت آب بود و افق، در دوردست ها و بينهايت. در ضلع شرقي اسكله
ي تجارتي كه اكنون كشتي نروژي براي بارگيري در آن پهلو گرفته بود، اسكله
ي بزرگ و عريضي بود كه انگار روي دلِ حوضچه اي كه دست چپ اسكله بود
سنگيني مي كرد و دو طرف آن كشتي هاي جنگي نيروي دريايي پهلو گرفته بودند.
روي اسكله تجارتي و در پشت ازدحام كارگرها كه حالا زيادتر به نظر مي
رسيدند ساختمان كوچك سبزرنگ تخليه و بارگيري بود، با تابلو سفيد رنگي كه
بر پيشاني آن نصب شده بود و رويش نوشته شده بود "تخليه و بارگيري بنادر و
كشتيراني" . پشت ساختمان انبار ديگري بود و در انتهاي انبار اسكله تمام
مي شد و اسكله را از اول همين جور شماره گذاري كرده بودند به اين ترتيب
كه انبار اول اسكله 1 بود و اسكله 2 ساختمان تخليه و بارگيري و اسكله 3
هم انبار پسته اي و همينطور انبارهاي نيمه تمامي كه با آن ها بقيه اسكله
شماره گذاري شده بود و شماره ها تا پنج مي رسيد و تمام مي شد.
در انتهاي اسكله 5 اطاقك نگهباني بود به رنگ سبز و پشت آن در بزرگ آهني
كه در خروجي اسكله بود و بعد زنجير قطوري به موازات در آهني و رو به روي
اطاقك كه بر دو پايه ي محكم استوار بود و راه را هر وقت كه لازم بود بر
ماشين ها مي بست. توي اطاقك چند تا پليس و نگهبان شخصي روي صندلي هايشان
چمباتمه زده بودند و تنگ بلوري پرِ آب يخ روي ميز و سكوت. كه هيچ كدامشان
حرفي نداشتند بزنند، گرما هم به اين بي حوصلگي كمك مي كرد. انگار براي
آدمهايي كه درون چارچوب اطاقك محصور بودند وجود همديگر خسته كننده شده
بود. تنها صداي كاميوني هر بار دليلي مي شد كه براي لحظه اي هم كه شده
همديگر را فراموش كنند.
توي سكوت اطاق بود كه صداي خشك در آهني دويد و در به اندازه اي كه هوشنگ
بتواند از ميان آن بگذرد باز شد، از كنار اطاقك رد شد، نگاهي به درون آن
انداخت و بعد طول راه را گرفت و رفت. اگر يكي از كارگرهاي اسكله بود
دقيقه اي تامل مي كرد تا جواب چشمهاي سئوال انگيزش را از پليسها بگيرد و
بعد رد مي شد. هوشنگ همانطور كه تند داخل شده بود تند هم گذشت و به
آدمهاي درون اطاق مجال آن را نداد كه او را به ذهنشان بسپارند.
دير كه رسيده بود توي كارگرها كه پيدايش شد اول نگاه تلخ سركارگر علي را
پذيرا شد كه به خاطر عينك ذره بين قطوري كه به چشم داشت او را علي كور
خطاب مي كردند. بعد چشمهاي خسته و مشتاقي را ديد كه دوباره هوشنگ را مي
ديدند. هوشنگ وقتي دوباره خود را ميان آنها ديد انگار وجودش را روي زمين
زير پايش بيشتر حس كرد. احساس كرد كه سبك تر شده است. زمين نمناك قهوه
خانه ي غدير را زير پايش حس كرد، آنجا كه جاشوها، هوشنگ و رفقايش مي
نشستند چاي مي خوردند و با هم گپ مي زدند و فضاي قهوه خانه پر مي شد از
دود قليان و غدير مثل هميشه تندِ تند توي آدمها مي پيچيد، قليان مي آورد،
چاي مي ريخت و هِي سر شاگرد قهوه چي ها داد مي زد. توي ذهن هوشنگ كه
هميشه تصوير قهوه خانه، جاشوان و دست فروش هايي كه روي سكوي بلوار بساط
خود را پهن مي كردند نقش مي بست، جزيره ها هم جلو تر مي آمدند، نزديك تر
و نزديك تر مي شدند و كنار آدمها جاي مي گرفتند. "هرمز"، "قشم" و "لارك"
مي شدند غدير و جاشوها و كارگران، با تمام صميميتشان و "هنگام" كه با شرم
كودكانه اي انگار خود را پشت قشم پنهان كرده بود همان دخترك فقيري بود كه
هميشه پشت قهوه خانه ي غدير مي نشست و گدايي مي كرد و اينها همه هوشنگ را
مي گرفتند و با تمام اندوهي كه داشتند توي دامن خود جاي مي دادند. هر بار
كه توي قهوه خانه بود و تصوراتش از ميان ديوار شبكه اي و چوبي آن آهسته
و آرام به بيرون راه پيدا مي كرد، راه آبي زلال درياي فارس را مي گرفتند
و مي رفتند تا كه دوباره خود را توي بلوار و آدمهاي داخل بلوار مي يافت.
نمي دانست چه قرابتي ميان زمين زير پايش، هر جا كه هر لحظه ممكن بود
باشد و هر جاي ديگر وجود داشت.
هميشه كه كار تمام مي شد، مثل خيلي از كارگران ديگر كه تا دستمزد مي
گرفتند خستگي كار و سنگيني تنهاييي را كه با آنكه با هم بودند اما باز
تنها بودند، با آبجو "شمس" و پيكي هم كه زود تر آنها را به دامن گسترده ي
خيال مي برد، توي "صبوري" و "بيضايي" از تن به در ميكردند. و توي شور
مستي بيشتر آن تصاوير عاشقانه از جلوي چشمانش مي گذشتند.
هر بار كه خسته و غمگين به دنياي كودكي اش باز مي گشت، به ياد مي آورد
سالها پيش را، وقتي كه شش- هفت سال بيشتر نداشت. سپيده دمي را كه فقط
صداي موتور لنجي آن را پر مي كرد. توي آن سپيده دم پدرش دست او و مادرش
را گرفته بود و توي لنج برده بود و روي حصير نرمه و گليم كهنه و نمناكي
كه تنها فرش اطاقشان بود نشسته بودند. پدر صندوق تخته اي كهنه اي را كه
خرده اثاثي توي آن بود از اسكله چوبي كه از ساحل رها مي شد و چند قدمي
آنطرف تر توي آب تمام مي شد برداشته بود، گوشه اي توي لنج پشت هوشنگ جاي
داده بود طوري كه هوشنگ و مادرش بتوانند به آن تكيه بدهند. تمام دار و
ندارشان را بر داشته بودند و بقيه را هم كه لازم نبود به "مُم ايسوف" كه
پير و نحيف بود بخشيده بودند. مادر صورت پيرزن را بوسيده بود و گريه كرده
بود، آنقدر كه هاي هاي آن انگار توي آن سپيده دم اندوهگين فراق، خواب
لطيف نخل ها را بر هم زده بود. كه پس از عمري سفر سخت بود. پير زن، مادر
يوسف هم به نوبه ي خود هروك هروك گريه غمگينش را آهسته سر داده بود كه
زندگي هر روز خود را به شكلي نشان مي داد. دستهاي لاغر و استخوانيش را
به دور هيكل كوچك هوشنگ حلقه زده بود و آنقدر او را بو كرده بود و سرش
را توي گردن و سينه ي هوشنگ فرو برده بود كه سر و گردن هوشنگ خيس اشك
شده بود و پدر كه نتوانسته بود تحمل كند، هوشنگ را برده بود و بعد كه
نوبت خودش شده بود كمي تامل كرده بود كه اشك از گونه هايش غلتيده و با
لبهايش آميخته و روي پيشاني پير زن نشسته بود. پدر گريه كردن را خوش
نداشت اما رها كردن دلبستگي هايش هم آسان نبود. پدر رويش را كه از مم
ايسف گرفته و رو به دريا ايستاده بود، اشك مثل زلال آب جلوي رويش توي
چشمهايش نشسته بود تا به زير غلتيده بود و وقتي هروك هروك، هق هقِ زن را
درون صداي ممتد موتور لنج براي لحظه اي نشنيده بود، آخرين نگاه غمگين و
درد آلودش را به خانه و تك تكِ نخلها و كهور پيري كه جلوي خانه شان منزل
داشت دوخته بود، دست زن و بچه اش را گرفته بود و از آنجا دور شده بودند.
از آن سپيده دم تنها تصاوير گنگ و ناپايداري توي ذهن هوشنگ به جاي مانده
بود. هر چه كرده بود نتوانسته بود اتفاقات آن روز را با افكار خرد كودكي
اش مورد ارزيابي كند. ديد كه پدر هم گريه كرد اما نفهميد چرا. آن روز
همه چيز را رها كردند و رفتند و مم ايسف تنها ماند. پدر، زن و بچه اش را
به دبي مي برد كه آنجا "كار فراوان بود". مي خواست كه به زندگي شان سر و
ساماني دهد. مي خواست پول جمع كند تا بعدها به خانه باز گردند. هنگام
رفتن به مم ايسف هم قول داده بود كه در اين فاصله هر وقت دستش رسيد براي
او هم پول بفرستد. و لنج كه پر بود از آدمهايي كه خانه و زندگيشان را رها
مي كردند، راه افتاده بود.
سالها گذشت و هوشنگ بزرگ شد و پدر و مادر به سببي كه براي هوشنگ معلوم
نبود از هم جدا شده بودند و هوشنگ مادرش را برداشته و به "قطر" رفته
بودند و آنجا كاري گير آورده و روزي دو نفريشان را تامين مي كرد. مادرش
مرده بود كه هوشنگ برگشته بود. تنها برگشته بود. مدت زيادي نمي گذشت كه
آمده بود. مادرش كه مرد همه چيز را رها كرده و به بندر برگشته بود كه
حالا دوباره توي همان مردم بود. مم ايسف هم مرده بود و از آن سالها تنها
ياد همان سپيده دم مانده بود و تصاوير گريزانش. به خانه ي پدري برنگشت.
خانه اي ديگر نبود. خانه ها را خراب كرده بودند و جايش خياباني طويل كه
مثل مرده اي توي رطوبت و شرجي هوا، درازِ دراز افتاده بود كشيده بودند.
جا و منزل ثابتي نداشت. همه جا بود: توي بازار، توي قهوه خانه ي غدير،
كنار بلوار و ميان دست فروشها و هر جا كه جايش مي شد. و همه جا مانوس و
خانه اش را مي مانست.
ــــــــــــ
كار شروع شده بود. كارگرها دو دسته شده بودند. يك دسته داخل كشتي و توي
"خن" ها، بار را از "سيلنگ" ها، طناب هايي كه بار را با آن ها مي بستند و
به وسيله ي كِرِن ها به درون كشتي حمل مي كردند، مي گرفتند و دسته دوم
بيرون كشتي و روي اسكله بود كه خود به دو دسته تقسيم شده بود: يكي توي
انبار اِسكِلِه بود، آنها كه بار را از توي انبار به دوش مي كشيدند و به
اِسكِلِه مي آوردند و دومي كه بار را از آنها مي گرفت و روي اسكله مي چيد
و بعد روي سيلنگ ها به درون كشتي مي فرستاد. (من هم مثل اكثر اوقات كه
كشتي پسته اي مي آمد، به اتفاق چند تاي ديگر بار شمار و به اصطلاح فرنگي
آن كه آنجا استعمال مي شد، "تالي من" بوديم (
هوشنگ متعلق به هيچ گروهي نبود. به هيچ كدام و به همه شان. هميشه قاطي
بلوچ ها مي شد كه تنها گوشه اي ساكت مي نشستند و بلوچي مي خواندند (از
جمله آن ترانه هايي را كه گاه تلويزيون چند سال تازه تاسيس شده ي بندر
مي گذاشت، مثل "قلندر" و "مست قلندر" ( كه خلوت مانوس و اندوهباري را به
روي آدم مي گشود؛ هر چند از همان فاصله هاي هميشگي و ديري بود كه توي
خلوت شان و به ترانه خواني هاي گاه پرشور و گاه غمگين شان او را هم راه
داده بودند. گاهي داخل كشتي و توي كارگران انبار بود و يا توي انبار
اسكله كه گوني هاي سنگين پسته اي را چابك و فِرْز به دوش مي كشيد و به
اسكله مي آورد. همين ها سبب شده بود كه توي همه شان جا داشت و همين باعث
دشمني سركارگرها هم با او شده بود كه به قول خودشان هميشه نظم كار را به
هم مي زد. سركارگر علي هر وقت كه از دست او عاجز شده بود سرش را زير
انداخته، زير لب فحش و ناسزا گفته بود و تند پيش پيمانكار كشتي رفته و
گفته بود: "يي هوشنگو نظم كاره به هم اَزَند و به مِه گوش نادِت و شرم
اَم ناكند. مِه كه دِگَه از دسِش عاجز بودم.". يك بار سركارگر علي او را
هوشنگو صدا كرده بود و حالا همه ديگر او را هوشنگو صدا مي كردند. هوشنگ
هم يكبار كه پيمانكار او را دنبال علي فرستاده بود توي كارگران دنبالش
گشته بود و پرسيده بود: "علي كورِ تو نِدي؟" و كارگرها هم ديگر سركارگر
علي را علي كور صدا مي كردند و او هم عادت كرده بود. سواي همه ي اينها
دردسرهاي ديگري را هم براي سركارگر علي بوجود مي آورد. بعضي وقتها بدون
آنكه كسي بداند، سرِ كار غيبش مي زد. معلوم نبود كجا مي رفت تا كه آخر
شب وقتي كه صداي كاپيتن كشتي بلند مي شد و پيمانكار و سركارگرها را به
مشاهده صندوقهاي شكسته شده ي توي خن كشتي مي برد مي فهميدند. يكبار كه
محل كارش اسكله 1 بود يك جعبه ي پر از ساعت مچي را زير سنگ مرمرهاي
اسكله 4 كه مي خواستند به خارج حمل شوند قايم كرده بود و كار كه تمام شده
بود آنها را برداشته و از راهي كه كسي نفهميده بود از اسكله بيرون برده
بود و توي بازار فروخته و پولش را با رفقايش تقسيم كرده بود. هميشه
خودش مي گفت دستمزد ناچيزي كه از كار توي اسكله مي گرفت به جايي نمي
رسيد. با پول دو شيفت كار.
ساعات كار را به دو بخش كرده بودند. يكي شيفت صبح كه از ساعت 7 صبح تا 6
بعد از ظهر بود و شيفت بعدي كه با فاصله ي سه ربعي براي شام بعد از ساعت
6 شروع مي شد و تا 12 شب ادامه داشت. حقوق دو شيفت با وجود تفاوت
زمانيشان با هم برابر بود. شيفت صبح 7 تومان و پنج ريال و بعد از ظهر هم
همينقدر. هوشنگ هر وقت اين را با آنها در ميان گذاشته بود و گفته بود كه
" يي دِگه زورِن" جوابش را صورتهاي خسته و نوميدي داده بود كه هميشه
سوالي بر آنها نقش بسته بود و هيچ جوابي براي آن نمي يافتند. هر وقت
چشمشان به نان و خرماي جلوي رويشان مي افتاد براي لحظه اي هم كه شده بود
همه چيز را فراموش مي كردند و بعد هم كه در وجود خود كندوكاو مي كردند
كه جوابي براي سئوالي كه هميشه آزارشان مي داد بيابند، خستگي و درماندگي
آنقدر خردشان كرده و از پاي در آورده بود كه وقتي مي ديدند توي تمام كوره
راههايي كه جلويشان بود راهي براي جواب آن سئوال نمي يافتند بي حوصله همه
چيز را كنار مي گذاشتند. فقط هوشنگ هميشه برايشان حكم جرقه اي را داشت تا
تاريكي ذهنشان را روشني بخشد. معلوم بود كه تفاوت حقوق بين دو شيفت توي
جيب عده اي مي رفت و تنها خستگي كار روزهاي بلند و داغ مال آنها بود.
هميشه روز آخر كه كار تمام مي شد و كشتي مي رفت، سركارگرها كاري مي كردند
كه كار در فاصله ي زماني همان شيفت اول تمام شود تا بقيه ي پولش توي جيب
خودشان برود. وقتي كار تمام مي شد و كشتي مي رفت، توي صف طويلي كه
كارگران جلو “هفيض” (2) پيمانكار كنار بلوار مي كشيدند، هوشنگ حرف شيفت
آخر را با رفقايش چند بار در ميان گذاشته بود و تنها توي صورت "جليل"
همان غم را كه همه توي صورت هوشنگ سراغ داشتند مي ديدند. جليل كه ريز
نقش و از همه ناآرامتر بود. وقتي هوشنگ با خشم مي گفت: "يي دفه دِگَه
كارِ تعطيل اَكنيم!". به دنبال او حرفش را تاييد مي كرد و وقتي آن دوسه
تاي ديگر خود را كنار مي كشيدند و مي گفتند: "مِگه اَبوت با دوسن نفر
كارِ تعطيل كنيم" خشم هوشنگ هم تبديل به ياسي مي شد كه تمام وجودش را مي
گرفت. در آن موقع از همه وقت درمانده تر به نظر مي رسيد. هميشه دلش مي
خواست فرياد بزند كه اين قد آنهاست كه هر بار زير بار سنگين گوني ها خم
مي شود، اين نفس آنهاست كه بين راه انبار تا اسكله وقتي كه به دشواري
گوني ها را به دوش مي كشند بند مي آيد نه ديگران. اما هميشه اينها را با
خود و توي دل خود گفته بود و همين بود كه ديگر توي دلش سنگيني مي كرد و
برايش دشواري مي آفريد و دلش مي خواست يك روز آنها را بيرون بريزد. اما
هر وقت كه شروع كرده بود هيچكس به غير از جليل و چند تاي ديگر دنبالش
راه نيفتاده بودند.
اوايل فكر مي كرد كه شايد گوشه نشيني بلوچها، با ديگران جوش نخوردن و
قاطي نشدنشان به خاطر زبانشان بود، شايد هم به خاطر آنكه از سرزمينشان
دور بودند. اما بعدها وقتي همين را توي "روداني" ها و بندري ها هم ديد
فكر كرد زبان نمي توانست آنقدرها هم فاصله ي بزرگي را بين يك مشت آدم كه
فقر هرگونه نقطه ي تمايزي را بينشان از ميان برده بود سبب شود. فكر مي
كرد كه شايد آنها همين را نمي دانند كه با هم بيگانه بودند. پس چه وقت
با او و بقيه رفقايش مي آمدند. چه وقت ديواري را كه حتا بلندتر از سايه
ي غروب آفتاب بود و ميانشان حايل شده بود فرو مي ريختند. آيا نمي بايست
اين ديوار يك روز سر كسي خراب مي شد؟ هر وقت كه فكرش را مي كرد برايش
دشواري مي آفريد و امروز هم. شايد امروز هم همه چيز مي رفت تا مثل گذشته
تكرار شود. اين ها را كه از خود سئوال مي كرد دلش شور مي زد. دلش براي
حركتي شور مي زد. تمامي وجودش حالا جنبشي را مي طلبيد. مي خواست تغييري
بوجود آيد. از آن مي ترسيد كه اگر مدتي بگذرد همه چيز يك عادت شود و از
اين عادت وحشت داشت. از همان اول كه كار شروع شده بود ديده بود كه
سركارگرها چه جوشي مي زدند كه كار زودتر از وقت معمول تمام شود و حالا هم
كه نزديك ظهر بود نيمي از انبار خالي شده بود و اگر به همين گونه پيش مي
رفت حتا به آخر شيفت اول هم نمي كشيد و بارگيري كشتي تمام مي شد و مي
رفت. هفت تومن و پنج زار. پنج زار براي يك پاكت اشنو ده تايي، يك تومن هم
براي سقفي كه بشود شب را زير آن سر كرد و.... يك تومان آخر را هم شايد مي
شد پس انداز كرد و همين بلوچي را كه خشكسالي سرزمينش را رها كرده بود
كه داشت فنا مي شد توي پنجه ي خود اسير كرده بود. وقتي با خشكسالي ها و
قحطي ها مانده بود ديده بود كه خودش هم آهسته آهسته مثل زمين سوخته اي
كه ديگر چيزي نداشت به آنها بدهد، از دست مي رفت و براي همين زندگي و بچه
هايش و همه چيز را رها كرده بود. زندگي آنقدر عرصه را بر او تنگ كرده
بود كه حالا همه چيز را توي همين هفت تومن و پنج زار مي ديد. همين يك
توماني كه براي آنها پس انداز مي كرد آنقدر قانعش كرده بود كه وقتي توي
كشتي سيماني كار مي كرد و سيمان انگشت ها و چشمانش را از بين مي برد، دم
نمي زد. هوشنگ خوب اينها را مي فهميد. مگر توي سپيده دمي آنها هم مثل
بلوچها از خانه و سرزمينشان كوچ نكرده بودند. اگر كوچك بود و هروك هروك
غمگين پيرزن را كه شنيده بود و نفس گرمش را هنوز روي گردن خود حس مي
كرد. پيش خود فكر مي كرد آيا او هم بايد همه چيز را رها مي كرد؟ بايد او
هم ميدان را خالي مي كرد؟ اما آنجا را دوست داشت. زمين ِاسِكلِه مال او
بود. بلوار و حتا خيابان درازي كه به قيمت خرابي خانه هايشان درست شده
بود هم. تمامي اينها مال او بودند. با تمام غمها و شاديهايشان. دلش مي
خواست تمام سپيده دمهاي آنجا را ببيند.
وانت كوچك حامل غذا از راه رسيد. ظهر هم رسيده بود و آفتاب تمامي سايه ي
كشتي روي اسكله را خورده بود و ديگر سايه اي نبود. كارگر ها تا وانت غذا
را مي ديدند دست از كار مي كشيدند. آشپز از وانت پياده شده بود و يكي يكي
سيني كارگران را برنج مي ريخت و بعد هم قاتغي آب آبكي كه يكي دو تكه ي
كوچك ماهي در آن بود. هر كس با خوراك چنگي هم خرما كه توي لقمه ناني بود
مي گرفت و بعد سيني را گوشه اي مي گذاشت و شش هفت نفري دور آن مي نشستند
و آنقدر روي سيني خم مي شدند كه ديده نمي شد تا كه ديگر توي سيني چيزي
نبود. وقت غذا كه تمام شد دوباره نوبت آن رسيد كه همان صحنه ها رو بروي
آفتاب جان گيرد. فاصله ي بين اسكله و انبار را خورشيد دوباره تماشاگر
تقلاها و كشمكش هاي آدمهايي بود كه آخرين نفس را مي زدند تا كه به مقصد
برسند. گوني ها را كه به دوش مي كشيدي، تازه جلوي نظرت فاصله ي بلند و
دشواري پديدار مي شد كه دشواري وقتي آفريده مي شد كه جوان نبودي و قد
خميده ات توان آنهمه بار را نداشت. قدمها تا وقتي منظم بود كه تازه گوني
را به دوش كشيده بودي و بين راه كه خستگي و رنج پديدار مي شد و بار
سنگين تر، قد خميده ات هم خميده تر مي شد و تازه نصف راه را پيموده بودي.
بعد ادامه راه ديگر برايت مشكل بود و حتا نفس كشيدنت هم مزاحمت مي شد تا
كه بار را دو سه قدمي گوني ها رها مي كردي و دوباره همان تكرار دردهايت
كه رهايت نمي كرد تا وقتي چيزي از تو نمي ماند.
روي اسكله و دور از كارگرها، پيمانكار و ناخداي كشتي و رييس اداره بندر
و چند تني ديگر كنار ساختمان تخليه و بارگيري ايستاده بودند. خورشيد كه
آهسته آهسته از فراز انبار خود را پايين تر و پايين تر مي كشيد سايه هاي
آنها هم بلندتر و بلندتر پشت شان مي افتاد. انگار كه همين سايه هاي آنها
با روز كه تمام مي شد اولين نشانه ي غروب بود. از گوني هاي انبار مقدار
زيادي باقي نمانده بود. اگر كار به همين تندي پيش مي رفت همان وقتي كه
سركارگرها و پيمانكار كشتي مي خواستند كار كشتي تمام مي شد و مي رفت. اما
توي انبار انگار چيزي جريان داشت كه از تعداد كساني كه گوني ها را به
دوش مي كشيدند و به روي اسكله مي آوردند كم شده بود. مدتي كه گذشت ديگر
هيچكس گوني ها را بيرون نمي آورد. كارگران روي اسكله هنوز مشغول كار خود
بودند و تا موقعي كه گوني هاي روي اسكله تمام نشده بود كسي نمي دانست كه
درون انبار چه ميگذرد. معلوم نبود داخل انبار چه مي گذرد. گاهگاهي صداهاي
درهم و برهمي از درون انبار به گوش مي رسيد اما اين مانع از ادامه ي كار
آنها كه روي اسكله بودند نمي شد. زياد طول نكشيد كه سركارگرها متوجه
انبار شدند. گوني هاي روي اسكله هم تمام شده نشده كه همگي به دنبال سر و
صداها به درون انبار ريختند. توي صداهايي كه از انبار به گوش مي رسيد
صداي علي كور و هوشنگ را مي شد شناخت. تا آنوقت اگر مسئله اي پيش آمده
بود بين كارگران بود و زود تمام مي شد. اما حالا كار به جايي كشيده شده
بود كه پيمانكار كشتي هم قاطي همهمه ها و دعواها شد. داخل انبار، هوشنگ و
بلوچها و تمام كارگرها يكطرف و علي كور و دارو دسته اش هم يكطرف بودند و
پيمانكار هم كه تازه قاطي شان شده بود مي خواست هر چه زودتر علت ماجرا را
جويا شود. آنها سر موضوعي با هم كنار نمي آمدند. هوشنگ و كارگران با
سركارگرها. توي سر و صداها صداي هوشنگ به خوبي شنيده مي شد كه مي گفت:
"ما كار ناكنيم. هيچكه كار ناكُنْد!" حالا كارگرهاي داخل انبار كشتي هم
از خن بيرون و به اسكله مي ريختند. تنها چندتايي توي انبار مانده بودند.
آنها يا برايشان مهم نبود كه چه مي گذرد و يا اينكه خرد و خسته روي گوني
ها ولو شده بودند و فكر مي كردند در فاصله اي كه هر چند هم كوتاه بود
اندكي چُرت بزنند. حتما چيزي نبود حتما دوباره يكي از كِرِن ها از كار
افتاده بود. صداها توي انبار با صداي هوشنگ قاطي مي شد: "ما كار ناكنيم!"
غائله ي توي انبار به اسكله هم كشيده شده بود. مردان اسكله هم بيشتر به
آن دامن مي زدند. طنين صداها رساتر و رساتر و داشت هياهويي مي شد. همه
بيكباره چيزي را فرياد مي كردند. انگار همه دليلي براي فريادشان يافته
بودند كه اين فريادها توي جمله ي "ما كار ناكنيم" خلاصه مي شد. همه مثل
پرنده اي شده بودند كه با شوق و دلهره اولين پرواز را تجربه مي كند. از
دست چه كسي شِكوِه داشتند كه اينطور يكهو به اين شدت مي خواستند دق دلشان
را با فريادهايشان روي سرش خالي كنند. وقتي ناملايمات روي سرشان آوار مي
شد هيچ رابطي نمي ديدند تا كه چيزي را كه آنهمه كينه و نفرت را بوجود
آورده بود ببينند و دق دلشان را روي آن خالي كنند و براي همين مدتي كه
گذشت برايشان همه چيز عادت مي شد. توي زندگي تنها خودشان را مي ديدند.
خودشان را كه وصله ي ناجور زندگي بودند. به هم مي پيچيدند، به هم كينه مي
ورزيدند، از هم متنفر مي شدند و آخر كار هم سنگ صبور يكديگر بودند. و
همين آخري همه ي شك و ترديدها را از توي دلشان بيرون مي ريخت.
وقتي كه به هم پناه مي بردند و همان غمي را كه توي دل خود سراغ داشتند
توي چشمهاي يكديگر مي ديدند مي فهميدند كه اين آنها نيستند كه اينهمه
ملال و تيره روزي را براي هم فراهم مي آورند. و حالا انگار نوري دلشان را
روشن كرده بود و داشت روشني روزهاي تيره شان مي شد. حالا احساس مي كردند
كه هوشنگ را از همه وقت بيشتر دوست دارند. احساس مي كردند كه هوشنگ از
همه وقت به آنها نزديكتر است. كه خودشان از همه وقت بيشتر به هم
نزديكترند.
بلوچها هوشنگ را دوره كرده بودند و با صداي او فرياد مي كردند. علي كور و
بقيه سركارگرها حالا پشيزي بيشتر ارزش نداشتند. كارگرها احساس مي كردند
كه فضاي اِسكِله داشت تا فاصله هاي دورتري جايگاه وسيع فريادهايشان مي
شد. احساس مي كردند كه زلالي آب را شفاف تر از هميشه مي بينند. داشت شب
مي شد اما روشني روز انگار جلوي رويشان دوباره عيان شده بود. هوشنگ همان
را كه مي خواست ميديد. توي زندگي كه حداقلي را براي او و ديگران قايل شده
بودند چرا حالا هم دست از سرشان بر نمي داشتند. كارگرها را كه مي ديد با
او بودند، چشمهايش درخشش ديگري پيدا مي كرد. راضي بود. خوب شروع شده
بود. اول از انبار و بعد كه به اِسكِله هم كشيده شده بود. اول به
حرفهايش اهميتي نداده بودند و حالا كه اعتصابشان دقايق پرشور خود را مي
گذراند، همه از كار دست كشيده بودند. فاصله ي بين انبار و اسكله كه
بلندترين فاصله ي درماندگي و ناتوانيشان بود اكنون راه بلند يگانگي شان
شده بود. فاصله اكنون قدمهاي استوار و سنگينشان را پذيرا شده بود و
بلنداي آبي آسمان فريادهايشان را مي طلبيد. همه فرياد مي زدند: "ما كار
ناكنيم". سيلنگ ها خالي توي هوا تاب مي خوردند و مي رقصيدند. مثل اينكه
عجز و ناتوانيشان را با آن ها به دار آويخته بودند. هوشنگ مي گفت: "اول
گپ يه روز كارِنِ، بعد ابوت يه شِفت. حالا كه يي طوكان ما كار ناكنيم".
ديگر از گوشه گيري و انزوايشان خبري نبود. همه شان قاطي هم شده بودند.
وقتي تنها بودند صدايشان قدرتي نداشت اما حالا خروشي بود. با تنفر به
سكوتي كه قبلا بر آنان مستولي بود مي انديشيدند و فكر مي كردند كه همين
را قبلا هم مي توانستند سبب شوند و از اينكه پديد نيامده بود، از آنكه آن
را نتوانسته بودند پديد آورند بيشتر به خشم مي آمدند و مي خواستند همه
نفرتشان را بيكباره خالي كنند. دلشان از همه چيز خون بود. تمام زندگي
نكبت بارشان مثل روز روشن جلوي چشمشان آمده بود. از هيچ چيز دل خوشي
نداشتند. تنها اسكله و آن فاصله ي درماندگي نبود. توي اطاق گلي و زير سقف
تاريك و سياه آن هم اين درماندگي را مي ديدند. آن را به خوبي لمس مي
كردند. خود را وصله ي ناجور دنيايي مي ديدند كه چيزي ميان آنها و شادي
هايش، ميان آنها و زيباييهايش حايل شده بود.
پاي كاپيتان كشتي هم به معركه كشيده شده بود. كار بكلي تعطيل شده بود.
وقت مي گذشت و كشتي هم معطل مي شد. اگر به همين گونه پيش مي رفت كشتي يك
روز ديگر معطل شده و ضرر بزرگي متحمل مي شد. پيمانكار و سركارگرها و
ناخداي كشتي هر چه سعي ميكردند نمي توانستند كارگرها را متقاعد كنند كه
به سر كار باز گردند. هوا حسابي تاريك شده بود. عاقبت كه غايله پايان
گرفت شب هم آمده بود و با تمام سنگيني و تاريكي اش روي اسكله پ